امروز 26 آذر 96 است .... ما سه سال است که از آن زندان به خانه جدیدمان کوچ کرده ایم ........ من بالاخره پس از سالها آرزو به دلی ، ارشد قبول شدم و روزهای دوشنبه و سه شنبه میرم کلاس ... بلور و طلایی حالشان خوب است و چه بهتر از این ... من غرق در عرفان شدم ... بجز اختلالی که بخاطرحضور بی موقع یک دوست قدیمی ایجاد شد ، چند روزی درگیر کرد و چند سالی پیر کرد و بالاخره مرتفع شد ... دوستی که سالهای سال دور من تنهایش گذاشتم ... او آه کشید و آه او دامن من را بدجور گرفت ... دوستی که عاشق بود و اما الان دیگر دلش نخاست منرا یک بار هم ببیند . او نخاست مرا ببیند. من گریه کردم ............... التماس کردم ... اما نشد ..... یک شب خابیدم در نهایت عجز و غصه و فردایش دیدم نوشته است ...من هنوز یاد سارا هستم ... اما چه کنم او با بی مهری هایش قلبم را پاره می کند . ... تو بهترین هستی اما همان خدای مهربان می دانست که ما به درد زندگی مشترک نمی خوردیم .... من اینها را خاندم ، یکروز صب و دلم تیر کشید .... بلاکش کردم ... دلم تیرکشید اما دلم نخاست دوباره بشنوم که کسی که عاشق بود الان از عشقش به دیگری تعریف کند ... او خاطره بود اما باورتان نمی شود توی این پانزده سال که ندیدمش ، هر وقت اراده می کردم چهره اش را مو به مو مجسم می کردم ... من می توانستم چشمهایش را ببینم وقتی ملتمسا
برچسب:
نویسنده: کوروش قنبری
تاريخ: شنبه
14 بهمن
1396 ساعت: 22:54